|
غریبانه |
|
|
مينويسم از خود واز تب لرزهاي دل خود
از آرامش صداي تو كه روحم را نوازش مي كرد
از تو و از تمام خاطرات زندگيم ،
از دلهاي پر التهاب وخيسي نگاهان دوخته به غروب مي نويسم ،
از چشم هاي نظاره گر آسمان و ستاره ،
از تنهايي شبهاي يلداها مي نويسم ،
دلتنگم ، دلتنگم از اين گفتگوي تنها ، خسته شده ام ،
ديگر خسته شده ام از گفتگويي كه شنونده و گوينده يكي است
چه بر سرت آمد دل سبزم كه پرده اي از سياهي بر خود كشيدي .
و اكنون خدايا مرا كدامين دست عاشق بلندم خواهد كرد نميدانم ، فقط مي دانم كه در پناهت هستم.
|
|
شنبه 1388/08/02 توسط ::. مــاه پیـشــــونـــی .:: |
|
| |
|
عكس خدا در اشك عاشق |
|
قطره دلش دريا ميخواست. خيلي وقت بود كه به خدا گفته بود. هر بار خدا ميگفت: از قطره تا دريا راهيست طولاني. راهي از رنج و عشق و صبوري. هر قطره را لياقت دريا نيست. قطره عبور كرد و گذشت. قطره پشت سر گذاشت. قطره
ايستاد و منجمد شد. قطره روان شد و راه افتاد. قطره از دست داد و به
آسمان رفت. و هر بار چيزي از رنج و عشق و صبوري آموخت. تا روزي
كه خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن. خدا قطره را به دريا رساند.
قطره طعم دريا را چشيد. طعم دريا شدن را. اما... روزي قطره به خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري از دريا بزرگتر هم هست؟ خدا گفت: هست. قطره گفت: پس من آن را ميخواهم. بزرگترين را. بينهايت را. خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت: اينجا بينهايت است. آدم
عاشق بود. دنبال كلمهاي ميگشت تا عشق را توي آن بريزد. اما هيچ
كلمهاي توان سنگيني عشق را نداشت. آدم همه عشقش را توي يك قطره
ريخت. قطره از قلب عاشق عبور كرد. و وقتي كه قطره از چشم عاشق
چكيد، خدا گفت: حالا تو بينهايتي، چون كه عكس من در اشك عاشق است.
|
|
دوشنبه 1388/07/06 توسط ::. مــاه پیـشــــونـــی .:: |
|
| |
|
|
|
|
شقايق گفت :با خنده نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش، حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يكي از روزهايي كه زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت، تمام غنچه ها تشنه
ومن بي تاب و خشكيده، تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يكي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود
ز آنچه زير لب مي گفت شنيدم سخت شيدا بود
نمي دانم چه بيماري به جان دلبرش افتاده بود،اما
طبيبان گفته بودندش اگر يك شاخه گل آرد ازآن نوعي كه من بودم
بگيرند ريشه اش را و بسوزانند، شود مرهم
براي دلبرش آندم شفا يابد
چنانچه با خودش مي گفت: بسي كوه و بيابان را
بسي صحراي سوزان را، به دنبال گلش بوده و يك دم هم نياسوده
كه افتاد چشم او ناگه به روي من
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من
به آساني مرا با ريشه از خاكم جدا كرد و به ره افتاد
و او مي رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه، سر را رو به بالاها، تشكر از خدا مي كرد
پس از چندي
هوا چون كورۀ آتش، زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي كه تاول داشت، گفت:اما چه بايد كرد؟
در اين صحرا كه آبي نيست
به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد كه واي بر منبراي دلبرم هرگز دوايي نيست
و از اين گل كه جايي نيست
خودش هم تشنه بود اما، نمي فهميد حالش را
چنان مي رفت و من در دست اوبودم
و حالامن تمام هست او بودم
دلم مي سوخت اما راه پايان كو ؟
نه حتي آب،نسيمي در بيابان كو ؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
كه ناگه
روي زانوهاي خود خم شد، دگر از صبر او كم شد
دلش لبريز ماتم شد، كمي انديشه كرد، آنگه
مرا در گوشه اي از آن بيابان كاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي زهم بشكافت اما ! آه
صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي كرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي كرد
و هر چيزي كه هرجا بود با غم رو به رو مي كرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را
به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
"بمان اي گل"
كه تو تاج سرم هستي دواي دلبرم هستي
بمان اي گل""
ومن ماندم...
نشان عشق و شيدايي
و با اين رنگ و زيبايي
و نام من شقايق شد گل هميشه عاشق شد |
|
دوشنبه 1388/06/23 توسط ::. مــاه پیـشــــونـــی .:: |
|
| |
|
مجنون و لیلا |
|
|
يك شبي مجنون نمازش را شكست ...
بي وضو در كوچه ي ليلا نشست...
عشق آن شب مست مستش كرده بود ...
فارغ از جام الستش كرده بود ...
سجده اي زد بر لب درگاه او...
پر زليلا شد دل پر آه او ...
گفت يارب از چه خوارم كرده اي ...
بر صليب عشق دارم كرده اي ...
جام ليلا را به دستم داده اي...
وندر اين بازي شكستم داده اي ...
نشتر عشقش به جانم مي زني...
دردم از ليلاست آنم مي زني ...
خسته ام زين عشق، دل خونم مكن...
من كه مجنونم تو مجنونم مكن...
مرد اين بازيچه ديگر نيستم...
اين تو و ليلاي تو من نيستم ...
گفت: اي ديوانه ليلايت منم ...
در رگ پيدا و پنهانت منم ...
سال ها با جور ليلا ساختي...
من كنارت بودم و نشناختي...
|
|
چهارشنبه 1388/06/04 توسط ::. مــاه پیـشــــونـــی .:: |
|
| |
|
زيبايي عشق |
|
|
مرا به عشق تو چندان نیاز مبرم نیست
بدون عشق تو هم زندگی جهنم نیست
تو مثل شاخه ی گل بودی عزیز ولی
قبول کن که در این روزگار گل کم نیست
تو در محاصره ی ابر های تردیدی
برای صاف شدن چهره ات مصمم نیست
ولی چگونه از عشق تو دست بردارم
تویی که غیر از تو در خاطرم مجسم نیست |
|
شنبه 1388/05/17 توسط ::. مــاه پیـشــــونـــی .:: |
|
| |
|
عشق |
|
|
تو مثل سيب تكامل رسيده مي آيي و من شبيه سرخي خواهش پر از نياز توام. بيا و لحظه اي از عشق آسمانم باش كه در كنار تو پرواز را بنوشم من. هميشه عطر خدا ميدهد تماشايت و رنگ ناب غزل مي شود دلم با تو در آن دقايق نيلوفري كه باز مي آيي.
|
|
سه شنبه 1388/04/30 توسط ::. مــاه پیـشــــونـــی .:: |
|
| |
|
سری اول عکس |
|
|
|
یکشنبه 1388/04/07 توسط ::. مــاه پیـشــــونـــی .:: |
|
| |
|
اما عشق . . . |
|
خودت را دوست داشته باش تا به ديگران فرصت دوست داشتن بدهي.
براي عشق هيچ گاه دير نيست. پس نگران گذران عمر نباش.
عشق در بستر زمان شكل مي گيرد. پس بايد صبور باش
تا نگردي گمشده خود را نمي يابي و اگر هم بيابي قدر آن را نمي داني. پس هيچگاه از جستجو باز نايست.
سعي كن خودت باشي. گمشده واقعي تو تو را آنطور كه هستي دوست مي دارد نه آنطور كه خود مي پسندد.
عشق در بستر ارتباط شكل مي گيرد. پس سعي كن به آنكه دوستش داري نزديكتر شوي.
گمشده واقعي تو ابتدا عاشق صورت توست بعد عاشق سيرت تو بنابراين خيلي دربند ظاهر خود نباش.
بيشترين لذت عاشق از عشق است نه از معشوق. پس سعي كن عاشقتر باشي
از يك عاشق شكست خورده پرسيدم:
بزرگ ترين اشتباه؟ گفت عاشق شدن
گفتم بزرگ ترين شكست؟ گفت شكست عشق
گفتم بزرگترين درد؟ گفت از چشم معشوق افتادن
گفتم بزرگترين غصه؟ گفت يك روز چشم هاي معشوق رو نديدن
گفتم بزرگترين ماتم؟ گفت در عزاي معشوق نشستن
گفتم قشنگ ترين عشق؟ گفت شيرين و فرهاد
گفتم زيبا ترين لحظه؟ گفت در كنار معشوق بودن
گفتم بزرگترين رويا؟ گفت به معشوق رسيدن
پرسيدم بزرگترين ارزوت؟ اشك تو چشماش حلقه زدو با نگاهي سرد گفت
( مرگ) |
|
پنجشنبه 1388/03/28 توسط ::. مــاه پیـشــــونـــی .:: |
|
| |
|
|
|
|
|
یکشنبه 1388/03/10 توسط ::. مــاه پیـشــــونـــی .:: |
|
| |
|
تفاوت عشق و دوست داشتن ... |
|
|
عشق يك جوشش كور است و پيوندي از سر نابينايي،
دوست داشتن پيوندي خودآگاه واز روي بصيرت روشن و زلال .
عشق بيشتر از غريزه آب مي خورد وهرچه از غريزه سر
زند بي ارزش است،
دوست داشتن از روح طلوع مي كند وتا هرجا كه روح ارتفاع دارد
همگام با آن اوج ميگيرد .
عشق با شناسنامه بي ارتباط نيست،و گذر فصل ها و عبور
سال ها بر آن اثر ميگذارد
دوست داشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي ميكند.
عشق طوفاني ومتلاطم است،
دوست داشتن آرام و استوار و پروقار وسرشاراز نجابت.
عشق جنون است و جنون چيزي جز خرابي و پريشاني "فهميدن
و انديشيدن "نيست،
دوست داشتن ،دراوج،از سر حد عقل فراتر ميرودو فهميدن و
انديشيدن را از زمين ميكند
و باخود به قله ي بلند اشراق ميبرد.
عشق زيبايي هاي دلخواه را در معشوق مي آفريند،
دوست داشتن زيبايي هاي دلخواه را در دوست مي بيند و مي يابد.
عشق يك فريب بزرگ و قوي است ، دوست داشتن يك صداقت راستين و
صميمي،بي انتها و مطلق.
عشق در دريا غرق شدن است،
دوست داشتن در دريا شنا كردن.
عشق بينايي را ميگيرد،
دوست داشتن بينايي ميدهد.
عشق خشن است و شديد و ناپايدار،
دوست داشتن لطيف است و نرم و پايدار.
عشق همواره با شك آلوده است،
دوست داشتن سرا پا يقين است و شك ناپذير.
ازعشق هرچه بيشتر نوشيم سيراب تر ميشويم،
از دوست داشتن هرچه بيشتر ،تشنه تر.
عشق نيرويي است در عاشق ،كه او را به معشوق ميكشاند،
دوست داشتن جاذبه اي در دوست ، كه دوست را به دوست مي برد.
عشق تملك معشوق است،
دوست داشتن تشنگي محو شدن در دوست.
عشق معشوق را مجهول و گمنام مي خواهد تا در انحصار
او بماند،
دوست داشتن دوست را محبوب و عزيز ميخواهد وميخواهد كه همه ي
دلها آنچه را او از دوست در خود دارد ،داشته باشند.
در عشق رقيب منفور است،
در دوست داشتن است كه:“هواداران كويش را چو جان خويشتن
دارند”
كه حسد شاخصه ي عشق است
عشق معشوق را طعمه ي خويش ميبيند
و همواره در اضطراب است كه ديگري از چنگش نربايد
و اگر ربود با هردو دشمني مي ورزد و معشوق نيز منفور ميگردد .
دوست داشتن ايمان است و ايمان يك روح مطلق است
يك ابديت بي مرز است ; كه از جنس اين عالم نيست
|
|
پنجشنبه 1388/02/31 توسط ::. مــاه پیـشــــونـــی .:: |
|
| |
|
|
|
|
واسه من مثل یه خواب دیدن تو لحظه ها پر شده از دوست داشتن تو میشه با تو عاشق همیشه باشم با تو هم قصه ی این لحظه ها شم بی تو این ترانه ها چه بی قراره بودن و نبودنم فرقی نداره زندگی رو با تو و عشق تو می خوام تو نباشی بی تو من همیشه تنهام خط بکش روی تمام بی کسی ها بی تو از این لحظه ها چیزی نمی خوام من به جز نگاه تو چیزی ندارم بی تو از تمام دنیا در فرارم می خوام تا ته دنیا با تو باشم دوست دارم تو خواب و رویا با تو باشم تو این شبای خالی از ستاره کاش می شد تو آسمونا با تو باشم
|
|
یکشنبه 1388/02/13 توسط ::. مــاه پیـشــــونـــی .:: |
|
| |
|
|
|
|
عاشقي گـــوهــر پاكيست كـــه در هــر كس نيست
اوج پـــــــرواز عـــقـــاب پـــهنه ي كــــركــــس نيست
نـــاكــســـان شــكـــل كــســـانند ولي پـــشـت نقاب
مــظـــهـــر پــاكــي قـــلـــب جـــامه ي اطلس نيست
گــرچـــه عــاشــق بــه زبـــان هيچ نگويد جــز عشق
لـــيـــك در وادي عــشــق خوش زباني بس نيست
عـــشـــق طــوفـــان و در آن مـــرد عــمــل بايـد بود
مدعي گـــرچــه خــــوش آواز ولي جـز خس نيست
دلــــك ســاده ي من پــنـــد مــــرا گــــوش بـــگـــيـر هر كه از عشق سخن گفت كه آنكس كس نيست
|
|
پنجشنبه 1388/01/27 توسط ::. مــاه پیـشــــونـــی .:: |
|
| |
|
|
|
پنـــج وارونــــه
پنج وارونه چه معنا دارد خواهر كوچكم از من پرسيد من به او خنديدم كمي آزرده و حيرت زده گفت روي ديوار و درختان ديدم باز هم خنديدم گفت ديروز خودم ديدم مهران پسر همسايه پنج وارونه به مينو مي دادآنقَدَر خنده برم داشت كه طفلك ترسيد بغلش كردم و بوسيدم و با خود گفتم بعدها وقتي غم سقف كوتاه دلت را خم كرد بي گمان مي فهمي پنج وارونه چه معنا دارد |
|
یکشنبه 1388/01/23 توسط ::. مــاه پیـشــــونـــی .:: |
|
| |
|
عشق را شما چگونه تفسیر می كنید؟ |
|
|
یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید
چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟
دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"دوست دارم
تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان كنی... پس چطور دوستم داری؟
چطور میتونی بگی عاشقمی؟
من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم
ثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،
صدات گرم و خواستنیه،
همیشه بهم اهمیت میدی،
دوست داشتنی هستی،
با ملاحظه هستی،
بخاطر لبخندت،
دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت
پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون
عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟
نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم
گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم
گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم
اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره
عشق دلیل میخواد؟
نه!معلومه كه نه!!
پس من هنوز هم عاشقتم
عشق واقعی هیچوقت نمی میره این هوس است كه كمتر و كمتر میشه و از بین میره "عشق خام و ناقص میگه:"من دوست دارم چون بهت نیاز دارم "ولی عشق كامل و پخته میگه:"بهت نیاز دارم چون دوست دارم "سرنوشت تعیین میكنه كه چه شخصی تو زندگیت وارد بشه، اما قلب حكم می كنه كه چه شخصی در قلبت بمونه"
|
|
چهارشنبه 1387/11/30 توسط ::. مــاه پیـشــــونـــی .:: |
|
| |
|
ولنتاين مبارك |
|
|
سلام به دوستاي عزيزم ولنتاين به همتون تبريك مي گم امسال ديگه شكلات و عروسك ولنتاين ندارم كه بهتون بدم ولي يه چيزي ميگم دوستون دارم |
|
شنبه 1387/11/26 توسط ::. مــاه پیـشــــونـــی .:: |
|
| |
|
... نيست |
|
|
گفتي كه مرا دوست نداري - گله اي نيست
بين من و عشق تو ولي فاصله اي نيست
گفتم كه كمي صبر كن و گوش به من ده
گفتي كه نه بايد بروم - حوصله اي نيست
رفتي تو و ديگر اثر از چلچله اي نيست
گفتي كه كمي فكر خودم باشم آن وقت
جز عشق تو در خاطر من مشغله اي نيست
رفتي تو - خدا پشت و پناهت - به سلامت
بگذار بسوزد دل من - مسئله اي نيست
|
|
سه شنبه 1387/11/15 توسط ::. مــاه پیـشــــونـــی .:: |
|
| |
|
انشاي اين هفته |
|
|
“موضوع انشاء: توافتهاي ايران و خارج”
پدرم هميشه ميگويد " اين خارجيها كه الكي خارجي نشدهاند، خيلي كارشان درست بوده كه توي خارج راهشان دادهاند" البته من هم ميخواهم درسم را بخوانم؛ پيشرفت كنم؛ سيكلم را بگيرم و بعد به خارج بروم. ايران با خارج خيلي فرغ دارد. خارج خيلي بزرگتر است. من خيلي چيزها راجب به خارج ميدانم. تازه دايي دختر عمهي پسر همسايهمان در آمريكا زندگي ميكند. براي همين هم پسر همسايهمان آمريكا را مثل كف دستش ميشناسد. او ميگويد "در خارج آدمهاي قوي كشور را اداره ميكنند" مثلن همين "آرنولد" كه رعيس كاليفرنيا شده است. ما خودمان در يك فيلم ديديم كه چطوري يك نفره زد چند نفر را لت و پار كرد و بعد با يك خانم... البته آن قسمتهاي بيتربيتي فيلم را نديديم اما ديديم كه چقدر زورش زياد است، بازو دارد اين هوا. اما در ايران هر آدم لاغر مردني را مي گذارند مدير بشود. خارجيها خيلي پر زور هستند و همهشان بادي ميل دينگ كار ميكنند. همين برجهايي كه دارند نشان ميدهد كه كارگرهايشان چقدر قوي هستند و آجر را تا كجا پرت كردهاند. ما اصلن ماهواره نداريم. اگر هم داشته باشيم؛فقط برنامههاي علمي آن را نگاه ميكنيم. تازه من كانالهاي ناجورش را قلف كردهام تا والدينم خداي نكرده از راه به در نشوند. اين آمريكاييها بر خلاف ما آدمهاي خيلي مهرباني هستند و دائم همديگر را بقل ميكنند و بوس ميكنند.. اما در فيلمهاي ايراني حتا زن و شوهرها با سه متر فاصله كنار هم مينشينند كه به فكر بنده همين كارها باعث شده كه آمار تلاغ روز به روز بالاتر بشود. در اينجا اصلن استعداد ما كفش نميشود و نخبههاي علمي كشور مجبور ميشوند فرار مغزها كنند. اما در خارج كفش ميشوند. مثلاً اين "بيل گيتس" با اينكه اسم كوچكش نشان ميدهد كه از يك خانوادهي كارگري بوده اما تا ميفهمند كه نخبه است به او خيلي بودجه ميدهند و او هم برق را اختراع ميكند. پسر همسايهمان ميگويد اگر او آن موقع برق را اختراع نكرده بود؛ شايد ما الان مجبور بوديم شبها توي تاريكي تلويزيون تماشا كنيم. من شنيدهام در خارج دموكراسي است. ولي ما نداريم. اگر اينجا هم دموكراسي ميشد چقدر خوب ميشد. آنوقت "محمدرضا گلذار" رعيس جمهور ميشد و "مهناز افشار " هم معاون اولش ميشد. شايد "آميتا پاچان" و "شاهرخ خان" را هم دعوت ميكرديم تا وزير بشوند. خيلي خوب ميشد. ولي سد افصوث و دريق كه نميشود. از نظر فرهنگي ما ايرانيها خيلي بيجمبه هستيم. ما خيلي تمبل و تنپرور هستيم و حتي هفتهاي يك روز را هم كلاً تعطيل كردهايم. شايد شما ندانيد اما من خودم ديشب از پسر همسايهمان شنيدم كه در خارج جمعهها تعطيل نيست. وقتي شنيدم نزديك بود از تعجب شاخدار شوم. اما حرفهاي پسر همسايهمان از بي بي سي هم مهمتر است. ما ايرانيها ضاتن آي كيون پاييني داريم. مثلن پدرم هميشه به من ميگويد "تو به خر گفتهاي زكي". ولي خارجيها تيز هوشان هستند. پسر همسايهمان ميگفت در آمريكا همه بلدند انگليسي صحبت كنند، حتا بچه كوچولوها هم انگليسي بلدند. ولي اينجا متعسفانه مردم كلي كلاس زبان ميروند و آخرش هم بلد نيستند يك جملهي ساده مثل I lav uبنويسند. واقعن جاي تعسف دارد. اين بود انشاي من
|
|
شنبه 1387/11/05 توسط ::. مــاه پیـشــــونـــی .:: |
|
| |
|
يك الف بچه |
|
|
تا حالا فکر کردید قبل از " الف " چیست ؟
مدتها به این موضوع فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که قبل از " الف " چیزی وجود دارد و آن عدد " یک " است . بعدشم " ب " تنها نیست بلکه "بچه " است . " یک الف بچه " .
اما به راستی که این " یک الف بچه " کارهای خیلی بزرگی می تواند بکند . این بچه کوچک قدرت آن را دارد که شما را به اوج لطافت ،معصومیت و زیبایی ببرد .
او خیلی صریح حرفش را می زند،بی پرده.. و هیشه هم راستش را می گوید!
بدون رودربایستی خواسته اش را مطرح می کند و هر طور که شده بزرگترها را مجاب می کند تا به خواسته اش برسد !
تقریبا از هیچ چیز نمی ترسد و بی پروا عمل می کند ، در حالی که خیلی از ما حتی با دیدن یک سوسک هم رنگمان می پرد !
بدون اینکه نگران حرف مردم و واکنش های آنها باشد ، کاری را که دلش دوست دارد انجام می دهد. " دلی " که در ما کم کم فراموش می شود .
قهر که می کند زود آشتی می کند ، چون کینه ای در دل ندارد و می تواند به راحتی ببخشد !
اگر نخواهد کاری را انجام دهد ، خیلی راحت محکم می ایستد و می گوید " نه " !
چیزهایی را که می سازد ، خراب می کند چون حوصله دوباره درست کردن آنها را دارد !
از بازی کردن با خاک و گل خجالت نمی کشد چون تکبر و غرور کاذب ندارد !
و ...
در نهایت اینکه اگر کسی را دوست داشته
باشد، بدون اینکه خجالت بکشد یا فکر کند به غرورش لطمه ای وارد می شود
،علاقه اش را ابراز می کند و حاضر می شود تا تمام اسباب بازی هایش را با
آن شریک شود و این قدرت را دارد که صادقانه بگوید : " دوستت دارم "
*** بیایید کمی به کودک درون خود بازگردیم ***
|
|
چهارشنبه 1387/11/02 توسط ::. مــاه پیـشــــونـــی .:: |
|
| |
|
انشاء |
|
موزو انشاء: عزدواج!!هر وقت من يك كار خوب مي كنم مامانم به من
مي گويد بزرگ كه شدي برايت يك زن خوب مي گيرم. تا به حال من پنج تا كار
خوب كرده ام و مامانم قول پنج تايش را به من داده است. حتمن ناسرادين
شاه خيلي كارهاي خوب مي كرده كه مامانش به اندازه استاديوم آزادي برايش زن
گرفته بود. ولي من مؤتقدم كه اصولن انسان بايد زن بگيرد تا آدم بشود ، چون
بابايمان هميشه مي گويد مشكلات انسان را آدم مي كند. در عزدواج تواهم خيلي
مهم است يعني دو طرف بايد به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان
خيلي به هم مي خوريم. از لهاز فكري هم دو طرف بايد به هم بخورند، ساناز
چون سه سالش است هنوز فكر ندارد كه به من بخورد ولي مامانم مي گويد اين
ساناز از تو بيشتر هاليش مي شود. در عزدواج سن و سال اصلن مهم نيست چه
بسيار آدم هاي بزرگي بوده اند كه كارشان به تلاغ كشيده شده و چه بسيار آدم
هاي كوچكي كه نكشيده شده. مهم اشق است ! اگر اشق باشد ديگر كسي از
شوهرش سكه نمي خواهد و دايي مختار هم از زندان در مي آيد. من تا حالا كلي
سكه جم كرده ام و مي خواهم همان اول قلكم را بشكنم و همه اش را به ساناز
بدهم تا بعدن به زندان نروم. مهريه وشير بلال هيچ كس را خوشبخت نمي كند.
همين خرج هاي ازافي باعث ميشود كه زندگي سخت بشود و سر خرج عروسي دايي
مختار با پدر خانومش حرفش بشود. دايي مختار مي گفت پدر خانومش چتر باز
بود.خوب شايد حقوق چتر بازي خيلي كم بوده كه نتوانسته خرج عروسي را بدهد.
البته من و ساناز تفافق كرده ايم كه بجاي شام عروسي چيپس و خلالي نمكي
بدهيم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتي مي خوري خش خش هم مي كند! اگر
آدم زن خانه دار بگيرد خيلي بهتر است و گرنه آدم مجبور مي شود خودش خانه
بگيرد. زن دايي مختار هم خانه دار نبود و دايي مختار مجبور شد يك زير
زميني بگيرد. مي گفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پايين! اما
خانوم دايي مختار هم مي خواست برود بالا! حتمن از زير زميني مي ترسيد .
ساناز هم از زير زميني مي ترسد براي همين هم برايش توي باغچه يك خانه
درختي درست كردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شكست. از آن موقه
خاله با من قهر است. قهر بهتر از دعواست.آدم وقتي قهر مي كند بعد آشتي مي
كند ولي اگر دعوا كند بعد كتك كاري مي كند بعد خانومش مي رود دادگاه شكايت
مي كند بعد مي آيند دايي مختار را مي برند زندان! البته زندان آدم را مرد
مي كند.عزدواج هم آدم را مرد مي كند، اما آدم با عزدواج مرد بشود خيلي
بهتر است! اين بود انشاي من
|
|
شنبه 1387/10/28 توسط ::. مــاه پیـشــــونـــی .:: |
|
| |
|
ميهماني |
|
|
گاهی اوقات که احساس میکنی هیچ کسی نیست که در این تاریکی شب نوای دلت را بشنود ,
وقتی احساس میکنی زنجیر تنهایی صندوقچه دلت را محکم بسته ...به آسمان نگاهی می اندازی ...
به ستاره هایش که امشب میهمانیشان با شکوه تر از شب های قبل است ,
دلت می خواهد تو هم به آن مهمانی بروی !
همین کافیست ...
کافیست که فقط دلت بخواهد و
آرزو کند ,
آن وقت سوار بر مرکب مهتاب می شوی و راهی آسمان
عجب سفر باشکوهی !
از آن بالا نگاهی به زمین می اندازی ,
دلت برای این زمینی های بیچاره می سوزد ...
ار خودت علت خاموشی چراغ هایشان را می پرسی !
اینها شب را فقط برای خوابیدن می خواهند ؟
عجب ! چه انسان هایی ! چه قلب هایی ! و چه ...
آن وقت خوشحال می شوی که یک شب به دور از آنها هستی ,
یک شب رها ! رها در آسمان ...
در همین حال و احوال هستی که مهتاب صدایت می کند :
پیاده شو ! به مقصد رسیدیم
,
چشمانت را باز می کنی , شگفت انگیز است !
اصلا باور کردنی نیست ! انگار اینجا دنیای دیگری است !
بله , واقعا اینجا دنیای دیگری است ...
ستاره ها یکی یکی به تو سلام می کنند ,
و تو حیرت زده , نمی توانی جواب سلامشان را بدهی !
ماه ورودت را تبریک می گوید ,
آن وقت تو در دلت می گویی :
چه سعادتی ...
در جمع عاشقان آسمان ...
میهمانیشان ساده است و عجیب دلهاشان خدایی ...
از یکی از ستاره ها می پرسی :
راستی هر شب اینجا مهمانیست ؟
و او در پاسخ تو می گوید :
دلت را رها کن , آن وقت می بینی در دلت هم هر
شب مهمانیست !
کافیست با خودت عهد ببندی که هیچ وقت زمینی نباشی...
|
|
شنبه 1387/10/21 توسط ::. مــاه پیـشــــونـــی .:: |
|
| |
|
ابر و ابریشم و عشق |
|
|
ابر و ابریشم و عشق
هزار و یک اسم داری و من از آن همه اسم
((لطیف)) تو را دوست تر دارم که یاد ابر و ابریشم و عشق می افتم . خوب
یادم هست از بهشت که آمدم ، تنم از نور بود و پر و بالم از نسیم . بس که
لطیف بودم ، توی مشت دنیا جا نمی شدم . اما زمین تیره بود . کدر بود ، سفت
بود و سخت. دامنم به سختی اش گرفت و دستم به تیرگی اش آغشته شد . و من هر
روز قطره قطره تیره تر شدم و ذره ذره سخت تر.
من سنگ شدم و سد و دیوار . دیگر نور از من نمی گذرد ، دیگر آب از من عبور نمی کند ، روح در من روان نیست و جان جریان ندارد.
حالا تنها یادگاری ام از بهشت و از
لطافتش ، چند قطره اشک است که گوشه ی دلم پنهانش کرده ام ، گریه نمی کنم
تا تمام نشود ، می ترسم بعد از آن از چشم هایم سنگ ریزه ببارد.
یا لطیف ! این رسم دنیاست که اشک ، سنگ
ریزه شود و روح ، سنگ و صخره ؟ این رسم دنیاست که شیشه ها بشکند و دل های
نازک شرحه شرحه شود؟
وقتی تیره ایم ، وقتی سراپا کدریم به چشم می آییم و دیده می شویم ، اما لطافت هر چیز که از حد بگذرد ، ناپدید می شود.
یا لطیف ! کاشکی دوباره ، تنها مشتی از
لطافتت را به من می بخشیدی تا من می چکدیم و می وزیدم و ناپدید می شدم ،
مثل هوا که ناپدید است ، مثل خودت که ناپیدایی ... یا لطیف !
مشتی ، تنها مشتی از لطافتت را به من ببخش ...
|
|
شنبه 1387/10/21 توسط ::. مــاه پیـشــــونـــی .:: |
|
| |
|
|
|
|
اگر در وبلاگ عضو شويد پيامهاي زيباي ما
به ايميل شما ارسال مي شود.پس اين فرصت را از دست ندهيد. اگه مي خواي عضو بشي از پنل پايين سمت راست مي توني عضو بشي .
مدير وبلاگ : ماه پيـــــــــشوني
|
|
یکشنبه 1387/10/01 توسط ::. مــاه پیـشــــونـــی .:: |
|
| |
|
|
|
|
زمستان آمد و پاییز رفت
امیدواریم همیشه پایدار و سر بلند باشید و ایران و
ایرانی همیشه موفق و پاینده باشد. شب يلــــــــدا مبارك 
|
|
شنبه 1387/09/30 توسط ::. مــاه پیـشــــونـــی .:: |
|
| |
|
|
|
|


|
|
شنبه 1387/09/30 توسط ::. مــاه پیـشــــونـــی .:: |
|
| |
|
داستان جديد و كوتاه و خواندني : نامه اي به خدا |
|
یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد
متوجه نامه ای شد که روی آن با خطی لرزان نوشته شده بود: نامه ای به خدا. با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند. در نامه این طورنوشته شده بود: خدای عزیزم، بیوه زنی 50 ساله هستم که زندگی ام با حقوق ناچیز بازنشستگی می گذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید. این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم. یکشنبه هفته دیگرعید است و من دونفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام، اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی، به من کمک کن . کارمند
اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد.
نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هرکدام چند دلاری روی
میز گذاشتند. در پایان 96 دلارجمع شد که آن را در پاکتی گذاشته و برای
پیرزن فرستادند. همه کارمندان از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند. عید
به پایان رسید و چند روزی از آن ماجرا گذشت، تا اینکه نامه دیگری از آن
پیرزن به اداره پست رسید که روی آن نوشته شده بود : نامه ای به خدا. همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود: خدای عزیزم، چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روزخوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی، البته چهار دلار آن کم بود، که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند
|
|
پنجشنبه 1387/09/21 توسط ::. مــاه پیـشــــونـــی .:: |
|
| |
|
|
|
|
|
چهارشنبه 1387/09/20 توسط ::. مــاه پیـشــــونـــی .:: |
|
| |
|
|
|
سلام به دوستاي عزيز اين آدرس جديدمه البته به همين آدرس لينكه. اگه اون آدرسو بزني وبلاگمو نشون ميده
www.mahpishooni.coo.ir
آدرس جديد مو بهم تبريك نمي گين
|
|
پنجشنبه 1387/09/14 توسط ::. مــاه پیـشــــونـــی .:: |
|
| |
|
داستان جدید اومد(شکلات تلخ) |
|
چشمانش پر بود از نگرانی و ترس لبانش می لرزید گیسوانش آشفته بود و خودش آشفته تر - سلام کوچولو .... مامانت کجاست ؟ نگاهش که گره خورد در نگاهم بغضش ترکید قطره های درشت اشکش , زلال و و بی پروا چکید روی گونه اش - ماماااا..نم .. ما..مااا نم .... صدایش می لرزید - ا .. چرا گریه می کنی عزیزم , گم شدی ؟ گریه امانش نمی داد که چیزی بگوید هق هق , گریه می کرد آنطوری که من همیشه دلم می خواست گریه کنم آنگونه که انگار سالهاست گریه نکرده بود با بازوی کوچکش مدام چشم هایش را از خیسی اشک پاک می کرد در چشم هایش چیزی بود که بغضم گرفت - ببین , ببین منم مامانمو گم کردم , ولی گریه نمی کنم که , الان باهم میریم مامانامونو پیداشون می کنیم , خب ؟ این را که گفتم , دلم گرفت , دلم عجیب گرفت آدم یاد گم کرده های خودش که می افتد , عجیب دلش می گیرد یاد دانه دانه گم کرده های خودم افتادم پدر بزرگ , مادربزرگ, پدر , مادر , برادر , خواهر , عمو , کودکی هایم , همکلاسی های تمام سال های پشت میز نشستنم , غرورم , امیدم , عشقم , زندگی ام - من اونقدر گم کرده داااارم , اونقدر زیاااد , ولی گریه نمی کنم که , ببین چشمامو ... دروغ می گفتم , دلم اندازه تمام وقت هایی که دلم می خواست گریه کنم , گریه می خواست حسودی می کردم به دخترک - تو هم ... تو هم .. مام .. مام .. مامانتو .. گم کردی ؟ آرام تر شد قطره های اشکش کوچکتر شد احساس مشترک , نزدیک ترمان کرد دست کوچکش را آرام گرفتم توی دستانم گرمای دستش , سردی دستانم را نوازش کرد احساس مشترک , یک حس خوب که بین من و او یک پل زده بود , تلخی گم کرده هامان را برای لحظه ای از ذهنمان زدود - آره گلم , آره قشنگم , منم هم مامانمو , هم یک عالمه چیز و کس دیگه رو با هم گم کردم , ولی گریه نمی کنم که ... هق هق اش ایستاد , سرش را تکان داد , با دستم , اشک های روی گونه اش را آهسته پاک کردم پوست صورتش آنقدر لطیف و نازک بود که یک لحظه از ترس اینکه مبادا صورتش بخراشد , دستم را کشیدم کنار - گریه نکن دیگه , خب ؟ - خب ... زیبا بود , چشمانش درشت و سیاه با لبانی عنابی و قلوه ای لطیف بود , لطیف و نو , مثل تولد , مثل گلبرگ های گل ارکیده گیسوان آشفته و مشکی اش , بلند و مجعد , - اسمت چیه دخترکم ؟ - سارا - به به , چه اسم قشنگی , چه دختر نازی او بغضش را شکسته بود و گریه اش را کرده بود او, دستی را یافته بود برای نوازش گونه اش , و پناهی را جسته بود برای آسودنش امیدی را پیدا کرده بود برای یافتن گم کرده اش , و من , نه بغضم را شکسته بودم , که اگر می شکستم , کار هردو تامان خراب میشد و نه دستی یافته بودم و نه امیدی و نه پناهی ... باید تحمل می کردم , حداقل تا لحظه ای که مادر این دختر پیدا می شد و بعد باز می خزیدم در پسکوچه ای تنگ و اشک های خودم را با پک های دود , می فرستادم به آسمان باید صبر می کردم - خب , کجا مامانتو گم کردی ؟ با ته مانده های هق هقش گفت : - هم .. هم .. همینجا .. نگاه کردم به دور و بر به آدم ها به شلوغی و دود و صداهای درهم و سیاهی های گذران و بی تفاوت همه چیز ترسناک بود از این پایین آدم ها , انگار نه انگار , می رفتند و می آمدند و می خندیدند و تف بر زمین می انداختند و به هم تنه می زدند بلند شدم و ایستادم حالا , خودم هم شده بودم درست , عین آدم ها دخترک دستم را محکم در دستش گرفته بود و من , محکم تر از او , دست او را - نمی دونی مامانت از کدوم طرف تر رفت ؟ دوباره بغض گرفتش انگار , سرش را تکان داد که : نه منهم نمی دانستم حالا همه چیزمان عین هم شده بود نه من می دانستم گم کرده هایم کدام سرزمین رفته اند و نه سارا هر دو مان انگار , همین الان , از کره ای دیگر آمده بودیم روی این سیاره گرد و شلوغ - ببین سارا , ما هردوتامون فرشته ایم , من فرشته گنده سبیلو , توهم فرشته کوچولوی خوشگل برای اولین بار از لحظه ای آشناییمان , لبخند زد یک لبخند کوچک و زیر پوستی , و چقدر معصومانه و صادقانه و ساده قدم زدیم باهم قدم زدن مشترک , همیشه برایم دوست داشتنیست آنهم با یک نفر که حس مشترک داری با او , که دیگر محشر است حتی اگر حس مشترک , گم کردن عزیز ترین چیزها باشد , هدفمان یکی بود , من , پیدا کردن گم کرده های او و او هم پیدا کردن گم کرده های خودش , - آدرس خونه تونو نداری ؟ لبش را ورچید , ابروهایش را بالا انداخت - یه نشونه ای یه چیزی ... هیچی یادت نیست ؟ - چرا , جای خونه مون یه گربه سیاهه که من ازش می ترسم , با یه آقاهه که .. ام .. ام ... آدامس و شوکولات میفروشه خنده ام گرفت بلند خندیدم و بعد خنده ام را کش دادم آدم یک احساس خوب و شاد که بهش دست میدهد , باید هی کشش بدهد , هی عمیقش کند سارا با تعجب نگاهم می کرد - بلدی خونه مونو ؟ دستی کشیدم به سرش - راستش نه , ولی خونه ما هم همینچیزا رو داره ... هم گربه سیاه , هم آقاهه آدامس و شوکولات فروش لبخند زد بیشتر خودش را بمن چسبانید یک لحظه احساس عجیب و گرمی توی دلم شکفت کاش این دخترک , سارا , دختر من بود ... کاش میشد من با دخترم قدم بزنیم توی شهر , فارغ از دغدغه ها و شلوغی ها , همه آدم بزرگ ها را مسخره کنیم و قهقهه بزنیم کاش میشد من و .. دستم را کشید - جونم ؟ نگاهش به ویترین یک مغازه مانده بود - ازون شوکولاتا خیلی دوست دارم خندیدم - ای شیطون , ... ازینا ؟ - اوهوم ... - منم از اینا دوست دارم , الان واسه هردومون می خرم , خب ؟ خندید , - خب , ازون قرمزاشا ... - چشم ... هردو , فارغ از حس مشترک تلخمان , شکلات قرمز شیرینمان را می مکیدیم و می رفتیم به یک مقصد نامعلوم سارا شیرین زبانی می کرد انگار یخ های بی اعتمادی و فاصله را همین شکلات , آب کرده بود - تازه بابام یک ماشین گنده خوشگل داره , همش مارو میبره شمال , دریا , بازی می کنیم ... گوش می دادم به صدایش , و جان هم لذتی که می چشیدم , وصف ناشدنی بود سارا هم مثل یک شوکولات شیرین , روحم را تازه کرده بود ساده , صادق , پر از شادی و شور و هیجان , تازه , شیرین و دوست داشتنی - خب .. خب ... که اینطور , پس یه عالمه بازی هم بلدی ؟ - آآآآآره تازشم , عروسک بازی , قایم موشک , بعدشم امم گرگم به هوا .. ما دوست شده بودیم به همین سادگی سارا یادش رفته بود , گم کرده ای دارد و من هم یادم رفته بود , گم کرده هایم چقدر شیرین است وقتی آدم کسی را پیدا می کند که با او , دردهایش ناچیز می شود و غم هایش فراموش نفس عمیق می کشیدم و لبخند عمیق تر می زدم و گاهی بیخودی بلند می خندیدم و سارا هم , بلند , و مثل من بی دلیل , می خندید خوش بودیم با هم قد هردومان انگار یکی شده بود او کمی بلند تر و من کمی کوتاهتر و سایه هامان هم , همقد هم , پشت سرمان , قدم میزدند و می خندیدند - ااا. ...مااامااانم ....... مامان .. مامان جووووووووون دستم را رها کرد مثل نسیم مثل باد دوید تا آمدم بفهمم چی شد , سارا را دیدم در آغوش مادرش سفت در آغوش هم , هر دو گریان و شاد , هردو انگار همه دنیا در آغوششان است مادر , صورتش سرخ و خیس , و سارا , اشک آلود و خندان با نیم نگاهی به من قدرت تکان خوردن نداشتم انگار حس بد و و خوبی در درونم جوشیدن گرفته بود او گم کرده اش را یافته بود و شکلات درون دهان من انگار مزه قهوه تلخ , گرفته بود نمی دانم چرا , ولی اندازه او از پیدا کردن گم کرده اش خوشحال نبودم - ایناهاش , این آقاهه منو پیدا کرد , تازه برام شکولات و آدامس خرید , اینم مامانشو گم کرده ها ... مگه نه ؟ صورت مادر سارا , روبروی من بود خیس از اشک و نگرانی , - آقا یک دنیا ممنونم ازتون , به خدا داشتم دیونه میشدم , فقط یه لحظه دستمو ول کرد , همش تقصیر خودمه , آقا من مدیون شمام - خانوم این چه حرفیه , سارا خیلی باهوشه , خودش به این طرف اومد , قدر دخترتونو بدونین , یه فرشته اس سارا خندید - تو هم فرشته ای , یه فرشته سبیلو , خودت گفتی ... هر سه خندیدیم خنده من تلخ خنده سارا شیرین - به هر حال ممنونم ازتون آقا , محبتتون رو هیچوقت فراموش می کنم , سارا , تشکر کردی ازعمو ؟ سارا آمد جلو , - می خوام بوست کنم خم شدم لبان عنابی غنچه اش , آرام نشست روی گونه زبرم دلم نمی خواست بوسه اش تمام شود سرم همینطور خم بود که صدایش آمد - تموم شد دیگه و باز هر دو خندیدیم نگاهش کردم , توی چشمش پر بود از اعتماد و دوست داشتن - نمی خوای من باهات بیام تا تو هم مامانتو پیدا کنی ؟ لبخند زدم , - نه عزیزم , خودم تنهایی پیداش می کنم , همین دور وبراست - پیداش کنیا - خب .... سارا دست مادرش را گرفت - خدافظ - آقا بازم ممنونم ازتون , خدانگهدار - خواهش می کنم , خیلی مواظب سارا باشید - چشم همینطور قدم به قدم دور شدند سارا برایم دست تکان داد سرش را برگردانده بود و لبخند می زد داد زد - خدافظ عمو سبیلوی بی سبیل انگار در راه رفتن مادرش بهش گفته بود که این آقاهه که سبیل نداشت که خندیدم ..... پیچیدم توی کوچه کوچه ای که بعدش پسکوچه بود یک لحظه یادم آمد که ای داد بیداد , آدرسشو نگرفتم که هراسان دویدم - سارا .. سار ... ا کسی نبود , دویدم تا انتهای جایی که دیده بودمش - سارااااااااا نبود , نه او , نه مادرش , نه سایه شان .... رسیدم به پسکوچه .بغضم ارام و ساکت شکست حلقه های دود سیگار , اشک هایم را می برد به آسمان سارا مادرش را پیدا کرده بود و من , گم کرده ای به تمامی گم کرده هایم افزوده بودم گم کرده ای که برایم , عزیزتر شده بود از تمامی شان .... پس کوچه های بی خوابی من , انتهایی ندارد.باید همینطور قدم بزنم در تمامیشان خو گرفته ام به با خاطرات خوش بودن گم کرده های من , هیچ نشانه ای ندارند حتی گربه سیاه و آقای آدامس فروش هم , نزدیکشان نیست من گم کرده هایم را توی همین کوچه پسکوچه های تنگ و تاریک گم کرده ام کوچه پس کوچه هایی که همه شان به هم راه دارند و , هیچوقت , تمام نمی شوند کوچه پس کوچه هایی که وقتی به بن بستش برسی , خودت هم می شوی , جزو گم شده ها ....
لطفا نظرتون رو درباره این داستان اعلام کنید! |
|
پنجشنبه 1387/09/14 توسط ::. مــاه پیـشــــونـــی .:: |
|
| |
|
|
|
سلام به دوستاي عزيزم كم كم اين وبلاگم داره همه موضوعي رو توي خودش جا ميده . يه بار ترفند يه بار عكس يه بار مطلب عاشقونه و اين بار آهنگ. آخه دلم نمياد كه نذارم شما هم استفاده كنيد. من از بعضي خواننده هاي سنتي و بعضي از جديدا خوشم مياد ولي ميخوام با همايون شروع كنم شايد آهنگايي كه گذاشتم جديد نباشه ولي آخرشه مخصوصا آهنگ آرزو
آرزو نمي تونم ديگه ديره نرو مگه ميشه لالايي ستاره
|
|
شنبه 1387/09/02 توسط ::. مــاه پیـشــــونـــی .:: |
|
| |
|
داستان بعدی رسید |
|
|
بهای گناهان ما پرداخت شده است
پس از زندگی که کردم و فکر می کردم آبرومندانه بود و زمان زیستن روی زمین برایم پایان یافته بود. اولین چیزی را که به یاد می آورم این بود که روی نیمکتی در اتاق انتظار نشسته بود ، اتاقی که فکر می کنم دادگاه بود. درها باز شدند و من به درون اتاق راهنمایی شدم تا پشت میز دفاع بنشینم.
به اطاف نگاه کردم و" شاکی" را دیدم او آدمی با نگاهای شرور بود که به من با خشم و غضب خیره شده بود به راستی او شرورترین کسی بود که تا به حال دیده بودم. نشستم، به سمت چپ نگاه کردم، وکیلم را دیدم، مردی مهربان با نگاههای آرام بود که ظاهرش آنچنان آشنا بود که گویی او را می شناختم. درى در گوشه ی اتاق با حركتى باز شد و قاضى در ردایی بلند ظاهر شد. حضورى پرهیبت داشت كه به حق، سزاوارآن بود. هنگامى كه در اتاق قدم ميزد نميتوانستم چشم از او بردارم. وقتى كه پشت ميز نشست گفت: "خوب، شروع ميكنيم." شاكى بلند شد و گفت: "اسم من شيطان است و اكنون اينجا هستم كه به شماها بگويم چرا اين زن جهنمی است. " او دروغ هايى كه من گفته و چيزهايى كه دزدیده بودم را بيان كرد و در مورد اشخاصى كه من در گذشته فریبشان داده بودم صحبت كرد. شيطان از انحرافات اخلاقى بدى كه روزى در زندگي من بود سخن مي گفت. هر چه او بيشتر صحبت مي كرد بيشتر از خجالت آب ميشدم. آنقدر شرمنده بودم كه نمي توانستم به كسى حتى به وكيلم نگاه كنم، زيرا شيطان از گناهانی صحبت ميكرد كه من حتى آنها را به كلى فراموش كرده بودم. به همان اندازه كه از شيطان به خاطره گفتنِ اين چيزها در زندگيم دلخور بودم، از وكيلم هم ناراحت بودم كه آرام و بدونِ هيچ اقدام دفاعی نشسته بود. ميدانستم كه به خاطر آن اعمال گناهکارم اما كارهاى خوبى هم در زندگيم انجام داده بودم، آيا حداقل آنها نمی توانستند با بعضى از اعمال بد من مساوى باشند، كه آنها را از بين ببرند؟ شيطان با عصبانيت حرفش را اينگونه تمام كرد: "اين زن جهنمی است، او متهم به همه گناهانی است كه من گفتم و شخص ديگرى كه غير از اين را ثابت كند وجود ندارد." وقتى كه نوبت به وكيلم رسيد در ابتدا اجازه خواست كه پشت ميز بروم. قاضى با وجود مخالفت هاى شديدِ شيطان به وكيلم اين اجازه را داد و با دست به او اشاره كرد كه جلو بيايد. هنگامى كه وكيلم بلند شد و قدم ميزد ميتوانستم او را در شكوه و جلال کاملش ببينم. تازه متوجه شدم كه چرا او آنقدر برايم آشناست، او مسيح بود كه وکالت مرا به عهده گرفته بود، خداوند و نجات دهنده من! او پشت ميز ايستاد و به نرمى به قاضى گفت: "سلام پدر" و سپس برگشت و حضار درون دادگاه را مورد خطاب قرار داد : "حرف شيطان در مورد اينكه، اين زن گناه كرده، درست است، من هیچ یک از اين اظهارات را رد نمى كنم و ...بله...مزد گناه مرگ است و اين زن مستحق مجازات است." مسيح نفس عميقى كشيد، به سمتِ پدرش برگشت و در حالى كه دستانش را باز كرده بود گفت: "من روى صليب جان دادم تا اين شخص زندگى جاودان داشته باشد و او مرا به عنوانِ نجات دهنده خود پذيرفته است پس او به من تعلق دارد. "خداوندِ من ادامه داد:" نام او درکتاب زندگى نوشته شده است و هيچكس نمى تواند او را از من برباید. شيطان هنوز به اين مطلب پى نبرده است، اين زن قرار نيست مجازات شود بلكه باید بخشیده شود. " هنگامى كه مسيح نشست، به آرامى مكثى كرد، به پدرش نگاه كرد و گفت: " كار ديگرى باقى نمانده است، هر كارى را كه لازم بود تماماً انجام دادم." قاضى دست قویش را بالا برد و چكش را به ميز کوبید و با صداى بلند اين سخنان بر زبانش جارى شد: "اين زن آزاد است، مجازات گناهانش قبلا به صورت كامل پرداخت شده است. اين مورد پذيرفته نيست." هنگامى كه خداوندم مرا به خارج از آنجا راهنمايى ميكرد صداى داد و حوار شيطان را ميتوانستم بشنوم كه ميگفت: "من تسليم نمى شوم، براى نفر بدى پيروز ميشوم. " همچنان كه مسيح مرا براى كارهاى بعديم راهنمايى ميكرد از او پرسيدم: " تا حالا شده كه در مورد شخصى هم شكست خرده باشى؟ " مسيح خنده ی محبت آميزى كرد و گفت: " هر كس كه نزد من آید و از من بخواهد كه مدافع او شوم حکمی همانندِ تو دريافت ميكند، حکمی كه بهای آن قبلاً به طورِ كامل پرداخت شده است." امروز مدافع شما کیست ؟
آیا شما همانند این زن مسیحی در دادگاه عدالت خدا پیروز می شوید ؟
شما که مسلمان هستید چه کسی را بعنوان مدافع خود انتخاب کردید ؟ |
|
شنبه 1387/08/25 توسط ::. مــاه پیـشــــونـــی .:: |
|
| |
|
Designed By
مـاه پيشــــــــــُوني
|